![]() |
![]() |
|
|
گزیده ای از نوشته های یک نویسنده گمنام (چشم بارونی):
ای لطیف و ای لطیف و ای لطیف نمی دانم چرا می نویسم ولی می دانم که می نویسماز بهر تو یارای چه باشد ای لطیف از سر کوی ما هم گذری کن ای لطیف و ای لطیف و ای لطیف ای دنیا از من چه می خواهی هر روز یک بازی جدید یک صدای دیگر یا رب تیر خشمت بر دل من
تیر عشقت بر دل من گفتن نامت بر زبانم بودن یادت بر دل من در راه زندگی فقط خستگی تو مانده و دردی دوری آنان که هستند ولی غمنگیزند کاش بتوانم فریاد خروش دل را با تمام وجود اعلام دارم و بگویم چرا در نسلها نمی نگریم؟ چرا خود را اسیر این بازی بچگانه دنیا کرده ایم و گرداب دریای این جسم فانی آنچنان خوبان و بدان را در هم می طند که صدای آن طوفان برای خودمان عادی شده است. وای به حال ما که دیگر در وادی دنیای کوچکمان که بزرگی آن را در اندازه ها می پنداریم و فکر می کنیم با این دنیا نه آرزوها بلکه امیدها را بدست می آوریم و سعی می کنیم با کلاممان دلخوشی بس با محتوایی بدست آوریم. وقتی عشق در دنیای ما مفهوم گذشت پیدا کند یا فداکاری مفهوم وفاداری شود آن وقت است که شیطان دست به کار می شود و با ادغام هر مفهوم سردرگمی برای خوبان به وجود می آورد و آن وقت است که فرصت ها را می گیرد. تا در عشق تو مستور شدم در کتاب تو محفوظ شدم رب کن ای رب من ای رب من گر تو باشی من کجا محشور شدم کاش می فهمیدم که هر چه می فهمم دامی است برای نفهمیدن خوشا بر حال آنان که رسیدند و رفتند داد از درد عقل که دل را مشغول دنیا و دنیاپرستان می کند و خودش نیز راه را از خیر تشخیص نمی دهد. تا که بنویسم که شد عاری از این تا نباشد خالصی ار آن و این روی او را کی توان دید و برفت تا نباشد مخلصی در راه دین چگونهمی شود با عقل نوع گذشت را تشخیص داد؟ چگونه می شود با عقل بدون بال پرواز کرد؟ چگونه می شود پریدن را لمس کرد؟ چگونه می شود با عقل عشق را باور کرد. خوشا آنان که عاشق نبودند چونکه سوختن را نخواستند و بدا به حال عاشقان که سوته دلان روزگارند عاشقان را می دیدم که برای بوی خاک معشوق می میرند و عارفانی دیدم که در سلوک خود متحیر عاشقان گشتند و حسرت یک لحظه عاشق را داشتند و زاهدانی که هنوز اندر خم یک کوچه عارفان بودند. در عشق تو شاعری کردم بر درگه تو عاشقی کردم دل شود بر یاد لطف تو عزیز با مستی خود ساغری کردم شعر من بر شعر خوانان خوش نیامد وصف من بر واصفان کارا نیامد ای خدا پس عشق من بر عاشقان با صفا و با وفا و با فنا هم نیامد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 آذر1386ساعت 17:2 توسط raha |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اگه یه روزی /یه جایی/یه وقتی خیلی احساس تنهایی کردی بدون خدا این شرایط رو محیا کرده که باهاش حرف بزنی
|
| پیوندها |
|
زهرا و خداوند عشق را آفرید راهی به سوی آغاز فرنود fireboy درهم و ورهم |
|
RSS
|