تبليغاتX
عشق را زیر باران باید دید -

بزاريد يک داستان براتون تعريف کنم مطمئنم خوشتون مياد داستان گنجشک و خدا:

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : " مي آيد. من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را   مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد. " و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ! " گنجشك گفت : " لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم،‌ كجاي دنيا را گرفته بود ؟ " و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت : " ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. " گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي..."
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد...! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 10:48  توسط raha |