![]() |
![]() |
|
|
بزاريد يک داستان براتون تعريف کنم مطمئنم خوشتون مياد
داستان گنجشک و خدا: روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان
سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : " مي آيد. من تنها گوشي هستم
كه غصه هايش
را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد. "
و
سرانجام گنجشك روي شاخه اي از
درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به
سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ! " گنجشك گفت :
" لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي كسي ام. تو همان را هم
از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم، كجاي دنيا را گرفته بود ؟
" و سنگيني
بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت :
" ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. " گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا
گفت : " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته
به دشمني ام برخاستي..." |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 آبان1386ساعت 10:48 توسط raha |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اگه یه روزی /یه جایی/یه وقتی خیلی احساس تنهایی کردی بدون خدا این شرایط رو محیا کرده که باهاش حرف بزنی
|
| پیوندها |
|
زهرا و خداوند عشق را آفرید راهی به سوی آغاز فرنود fireboy درهم و ورهم |
|
RSS
|