تبليغاتX
عشق را زیر باران باید دید - پرواز در بی نهایت

گنجشک کنج آشيانه اش نشسته بود.

خدا گفت:چيزي بگو!

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه؟

گنجشک گفت:تنهايي،بي همدمي.کسي تا به خاطرش بپري،بخواني، او را داشته باشي.

خدا گفت: مگر مرا نداري؟

گنجشک گفت: گاهي چنان دور مي شوي که بال هاي کوچکم به تو نمي رسند .

خدا گفت:آيا هرگز به ملکوتم نيامدي ؟

گنجشک سکوت کرد . بغض به ديواره هاي نازک گلويش فشار آورده بود.

خدا گفت : آيا هميشه در قلبت نبوده ام ؟!چنان از غير پُرش کردي که جايي برايم نمانده.

چنان کوچک که ديگر توان پذيرشم را نداري . هرگز تنهايت گذاشتم؟

گنجشک سر به زير انداخت . دانه هاي اشک ، چشم هاي کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من هميشه جايي براي تو هست ، بيا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت هاي آن سو تا بي نهايت سبز بود.

گنجشک به سمت بي نهايت پر گشود .


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 11:7  توسط raha |