![]() |
![]() |
|
|
دلم یک جای آروم میخواد یک جایی که هیچ انسانی نباشه دلم یک جای گرم و راحت میخواد دلم میخواد برم یک جایی کنار دریا جایی که صدای آب و پرنده و باد باشه تا بتونم به اونها گوش کنم و آرامش بگیرم دلم میخواد پرواز کنم از اینجا برم یک جای دور دلم میخواد از این همه هیاهو و دروغ و تظاهر و نقش بازی کردن دور شم کاش میشد پرواز کرد و به ملکوت رسید........ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 فروردین1387ساعت 17:52 توسط raha |
|
گنجشک کنج
آشيانه اش نشسته بود. خدا گفت:چيزي
بگو! گنجشک
گفت: خسته ام. خدا گفت:
از چه؟ گنجشک
گفت:تنهايي،بي همدمي.کسي تا به خاطرش بپري،بخواني، او را داشته باشي. خدا
گفت: مگر مرا نداري؟ گنجشک
گفت: گاهي چنان دور مي شوي که بال هاي کوچکم به تو نمي رسند . خدا گفت:آيا
هرگز به ملکوتم نيامدي ؟ گنجشک
سکوت کرد . بغض به ديواره هاي نازک گلويش فشار آورده بود. خدا گفت :
آيا هميشه در قلبت نبوده ام ؟!چنان از غير پُرش کردي که جايي برايم نمانده. چنان کوچک
که ديگر توان پذيرشم را نداري . هرگز تنهايت گذاشتم؟ گنجشک سر
به زير انداخت . دانه هاي اشک ، چشم هاي کوچکش را پر کرده بود . خدا گفت :
اما در ملکوت من هميشه جايي براي تو هست ، بيا ! گنجشک سر
بلند کرد . دشت هاي آن سو تا بي نهايت سبز بود. گنجشک به سمت بي نهايت پر گشود . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 11:7 توسط raha |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اگه یه روزی /یه جایی/یه وقتی خیلی احساس تنهایی کردی بدون خدا این شرایط رو محیا کرده که باهاش حرف بزنی
|
| پیوندها |
|
زهرا و خداوند عشق را آفرید راهی به سوی آغاز فرنود fireboy درهم و ورهم |
|
RSS
|