![]() |
![]() |
|
|
امروز روز خیلی خوبیه چون داره برف میاد بعضی از آدما وقتی برف یا بارون میاد غصه دار میشن انگار کن که دنیا قراره هوار بشه سر اینا ولی من برف و بارون رو خیلی دوست دارم الان که پشت میزم نشستم برف نسبتاً شدیدی داره میاد البته اون دفعه اولی که برف اومد خیلی هوا سرد بود به همین خاطرم هم برف زیادی نشست یادش به خیر اون روز وقتی از سر کار رفتم خونه خواهرم صدام کرد توی حیات جاتون خالی چه آدم برفیی درست کردیم تا حالا آدو برفی درست کردید خیلی حس خوبی دراه آدم احساس میکنه که جون دراه ... . الان که دراه برف میاد با این که نسبتاً هم شدیده تا میاد زمین آب میشه. هر سال وقتی این صحنه های زیبارو می بینم خدا رو سپاس می گذارم که بهم چشم داده تا قدرت و زیبایهاشو ببینم........
ببینم شما برف و روزای برفی رو دوست دارید؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 15:21 توسط raha |
|
|
کیسه کوچک چایی تمام عمر دلباخته ی لیوان بود ، ولی هر بار که حرف دلش را می زد صدایش در آب جوش می سوخت ... کیسه کوچک چای با یک تیکه نخ رفت ته لیوان و حرف دلش را آهسته گفت ؛ ... لیوان سرخ شد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 بهمن1386ساعت 10:25 توسط raha |
|
|
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه
بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همهي كتابهايش
را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: ”كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي
بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!“ من براي آخر هفته ام برنامه ريزي كرده بودم. (مسابقهي
فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا
انداختم و به راهم ادامه دادم. همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف
او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد. عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنها پرت
شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش
كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، يه قطره درشت اشك در
چشمهاش ديدم. همينطور كه عينكش را به دستش ميدادم، گفتم: ” اين بچه ها
يه مشت آشغالن!“ او به من نگاهي كرد و گفت: ” هي ، متشكرم!“ و لبخند بزرگي
صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود. من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟
معلوم شد كه او هم نزديك خانهي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را
نديده بودم؟ او گفت كه قبلا به يك مدرسهي خصوصي مي رفته و اين براي من
خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم
و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم. او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست
دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را
مي شناختم، بيشتر از او خوشم ميآمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند. صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از
كتابها ديدم. به او گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،با
اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!“ محسن خنديد و نصف كتابها را
در دستان من گذاشت. در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي
به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به
جورج تاون برود و من به دوك. من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم
نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد. او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و
فروش لوازم فوتبال بروم. محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند.
من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم. من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني
به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند. حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همهي دخترها دوستش داشتند.
پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم! امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش
كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ” هي مرد بزرگ! تو عالي
خواهي بود!“ او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه
سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ” مرسي“. گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ” فارغ
التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را
بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما
مهمتر از همه، دوستانتان... من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين
هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را
تعريف كنم.“ من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان
اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد
داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً
وسايل او را به خانه نياورد. محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد. او ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از
انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.“ من به همهمه اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم،
در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما دربارهي سست ترين لحظه هاي
زندگيش توضيح مي داد. پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي
زدند. همان لبخند پر از سپاس. من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم. هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار
كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن. خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به
شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم. دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم. حالا شما دو راه براي انتخاب داريد: 1) اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد، 2) يا آن را پاك كنيد گويي دلتان آن را لمس نكرده است. همانطور كه مي بينيد، من راه اول را انتخاب كردم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 بهمن1386ساعت 9:47 توسط raha |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اگه یه روزی /یه جایی/یه وقتی خیلی احساس تنهایی کردی بدون خدا این شرایط رو محیا کرده که باهاش حرف بزنی
|
| پیوندها |
|
زهرا و خداوند عشق را آفرید راهی به سوی آغاز فرنود fireboy درهم و ورهم آب حیات |
|
RSS
|